X
تبلیغات
آمارانتا
illustration
رسیدم باز به خانه ی اول...

به خانه ای که دیوارهایش بوی نمناک بودنت را میداد و حس ناب دست هایت را،

با دروغی گرم و آغوشی سرد.

خانه ای که مثل سرزمینی بی بدیل در دلم سنگینی میکند.

خاطره اش را میگویم!


رسیدم باز به لحظه ی اول...

به لحظه ای که آمدی برای دمی...عمری.

لحظه ای که صدایت را شنیدم

لحظه ای که صدایم لرزید!


باز رسیدم به دروغ  اول...

دروغی که  آغاز ترک خوردن دستانم بود

آغاز حقیقت عشق تو...


باز رسیدم به اولین عشق...

اولین بوسه

اولین پک سیگارت از لبان من

و دود شدن چشمانم از رویایی حقیقی


رسیدم باز...

راستی؟؟

میان این همه رسیدن ، پکی حتی به یاد من به سیگار خاطره مان میزنی؟

با چشمانی بسته در انعکاس چشمان سوخته ام؟!!

راستی؟؟ به یاد داری خلوت کوهسارمان را؟

آن پیچش تاریک نیمه راه مان را.


راستی؟؟

باز رسیدم...




تقدیمی از خاطره ام برای آشنایی


+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط زهرا عزیزی  | 

دیروز تو گذشت

امروز تو گذشت

امشب تو گذشت...

آیا میان این همه گذشت تو هم می گذری؟؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط زهرا عزیزی  | 

جای خالیت در گوشه ی تنهاییم سنگینی میکند.

باز هم پاییز آمد...نمی دانم چندمین پاییزی ست که رفته ای اما...هنوز بوی تو می آید.

هنوز اینجا...در دلم...بوی تو می آید!

دلم را "هرچند شکسته و غمگین است" پیشکش یادت میکنم...به هوای آمدنت.

مینشینم باز گوشه ی تنهایی ام

نفس ها نوید حضورت را میدهند...بیا...بیا...


برای آمدنت اشک هایم را نثار میکنم.

بیا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زهرا عزیزی  | 

بیا ببین

بیا ببین....

چه سان نبرد میکنم

شکفته های سبز را چگونه زرد میکنم!


م.امید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط زهرا عزیزی  | 

نه من ماندنی هستم نه تو...

آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

 

نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط زهرا عزیزی  | 

فورو...

کاش من هم دیوانه ای بودم.کاش من هم در کنارت با خورشید آرل ذوب می شدم.کاش من هم رنجی داشتم...

کاش.....!!!

از خدا سری خوش و دمی آرام نمیخوامم.از خدا دلی مسرور و دستی پر نمیخواهم!

از خدا رنجی مرگبار میخواهم و دلی تکیده!

فورو...

در شب پر ستاره ات تو را دیدم...در سکوتی عمیق.

کاش من هم در سکوتت بودم دیوانه وار! کاش من هم...من هم...من هم...؟؟؟؟!!!

فورو...

باز به خوابم بیا.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط زهرا عزیزی  | 

چرا گرفته دلت؟

مثل آنکه تنهایی.چقدر هم تنها.

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

دچار یعنی عاشق! و فکر کن چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی؟!

دچار باید بود..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط زهرا عزیزی  | 

خواستم برگردم رویای خفته ام اما این خاک روحم را به صلیب کشانده.این آسمان برایم بغضی شده که از نبودن توست.

هر روز می بینمت رویای خفته ام اما نه در منطق احمقانه ی این زمان! در خاطره ام می بینمت...در غباری کم نور با همان صدا. صدایی که با آن مرا می نامیدی...مرا می بوسیدی.

باز یادت افتادم...امشب دیروز و هرروز!

رویای خفته ام بزرگ تر شدم و سر به هوا تر.به آسمان سیاه شده که نگاه می کنم‌‌ با هوای تو و با تنهایی تو سال هایم را فنا می کنم...احساسم را به دست نسیان می سپارم و می خوابم تا شاید به خوابم بیایی! تو نگاهم بودی اما ندانسته به خواب رفتی و من ندانسته ماندم!!!

ماندم به امید پروازی با شکوه تر.

رویای خفته ام برگرد به من و ببین که زهرا بزرگ شده...ببین که زیبا شدم...دلت برایم می گیرد می دانم! از بی فروغی چشمانم و سردی گام هایم.

رویای خفته ی من برگرد و ادراک پروازم را برگردان...دیگر دستم سمت خطوط چشمانت نمی رود. چشمانت در یادم نمانده تا با آن تصویری از بیقراری ام بکشم.

برگرد تا زهرا جای خالی احساسش را با گناهی از جنس نفرت پر نکند....تا زهرا بر پوسته ی ناامیدی جوانه نزند!

رویای خفته ام  من اگر سوی تو بازگردم تنم در خاک ها می پوسد. تو با شکوهت برگرد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط زهرا عزیزی  | 

ما دومسافر بوديم

.يكي از شرق و ديگري ازغرب

.ما دو مسافر بوديم.من از مشرق مقدس مي آمدم و او از مغرب سرد

.او بار شراب داشت و من به جست وجوي شراب آمده بودم

.او شراب فروش بود و من مشتري مسلم متاع او بودم

و هر دو به يك شهر مي رفتيم

و هر دو به يك مهمانسراي

.و براي هم آمده بوديم

شبانگاه چون خستگي راه دراز با خفتن نيمروز تمام شد

هر دو به چايخانه رفتيم

.و در مقابل هم نشستيم

به هم نگريستيم

و دانستيم كه هر دو بيگانه اي در آن شهريم

.و نا آشناي با همه كس

او را خواندم كه با من چاي بنوشد

.و از شهر و ديار خويش با من سخن بگويد

نشستيم و چاي نوشيديم

.و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنيد

چون بازار سخن گرم شد پرسيدم كه به چه كار آمده اي و چرا به ديار غريب سفر كرده اي؟

.واو شايد شرمگين از شراب فروش بودن خويش گفت كه هفت بار پوست روباه با خود آورده است

و من شايد شرمگين ازمشتري شراب بودن در برابر او

.كه متاعي گرانبها با خود آورده بود گفتم:فيروزه ي مشرقي به بازار آورده ام

و باز گفتيم و باز شنيديم

.تا پاسي از آن تيره شب گذشت

.و من دلتنگ از نيرنگ به بستر خويش رفتم و خواب به ديدگانم نيامد تا به گاه سحر

روز ديگر سراسر شهر را گشتم

و از هزار كس شراب خواستم

.و دانستم در آن ديار هيچ كس شراب نفروشد و هيچ كس مشتري شراب نيست

.به هنگام شب خسته باز گشتم و در چايخانه نشستم

سر در ميان دو دست گرفتم

.و گريستم

بيگانه ي مغربي باز آمد دلگير و سر به زير

ودر ديدگان هم حديث رفته را باز خوانديم

چاي خورديم و هيچ نگفتيم

و خويشتن خويش را

.در حجاب تيره ي تزوير پنهان كرديم

***

.ما دو مسافر بوديم يكي از شرق و ديگري از غرب

.ما دو مسافر بوديم كه گفتني هاي خويش نگفتيم

.و اندوهي گران به بار آورديم

من به مشرق مقدس باز گشتم

.و او شايد با بار شراب خود سرگردان شهر هاي غريب شد

.به راستي كه ما براي هم آمده بوديم

. و ندانستيم

نادر ابراهيمي

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط زهرا عزیزی  | 

 بعضی حرفا رو آدم به مادر پدرش می تونه بگه...بعضی حرفا رو فقط به دوستت میگی....اما بعضی حرفارو!!!!!!!!!!!!! تبدیل به یه سکوت می شه یا یه بغض یا یه شعر یا یه تصویر.
تصویر؟؟؟؟
تصویری از تو...تصویری از ذهنت...خاطراتت یا شایدم ضمیر ناخودآگاهی که نیمی از زندگی تو هست و باهاش غریبه ای.
زندگی ما آدما با تصویرایی می گذره که چیزی جز نور و رنگ و ماده نیستن.
نور برای دیدن و رنگ برای احساس و ماده برای فنا شدن.
فنا شدن...........................
تصویر رو میسازیم تا تسکینی بر خاطره ای فنا شده یا احساسی مغلوب شده یا دیده ای سیاه شده باشه.
ذهنمونو می بوسیم و با رویا می سپاریمش به ابدیت شاید بیقراریمونو به گوش خدا برسونه!
خدایی که تصویر رویاهامونو پاک کرده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط زهرا عزیزی  |